يك مشت دانه گندم توي پارچه اي نمناك خيس خوردن؛
جوانه زدند و سبز شدند .
كمي كه بالا آمدند ، دورشان را روباني قرمز گرفت
و همسايه ي سكه و سيب شدند.
بشقاب سبزه آبروي سفره ي هفت سين بود.
دانه هاي گندم خوشحال بودند و خيالشان پر بود از رقص گندم زارهاي طلايي!
آن ها به پايان قصه فكر مي كردند
به قرص ناني در سفره و اشتياق دستي كه آن را مي چيند.
نان شدن بزرگترين آرزوي هر دانه ي گندم است.
اما برگ هاي تقويم تند تند ورق خوردند
و سيزدهمين برگ پايان دانه هاي گندم بود..!
ربان قرمز پاره شد و دستي دانه هاي گندم را از مزرعه ي كوچكشان جدا كرد.
روياي نان و گندم تكه تكه شد..!
و اين آخر قصه بود
دانه ها دلخور بودند از قصه اي كه خدا برايشان نوشته بود
پس به خدا گفتند : « اين قصه اي نبود كه دوستش داشتيم
اين قصه ناتمام است و نان ندارد»
خدا گفت : « قصه ي شما كوتاه بود اما ناتمام نبود »
قصه ي شما قصه ي جوانه زدن بود و روييدن !
قصه سبزي ، قصه اي كه براي فهميدنش عمري بايد زيست.
قصه ي شما قصه ي زندگي بود و كوتاهي اش
رسالت تان گفتن همين بود.
خدا گفت :«قصه ي شما اگر چه نان نداشت ، اما زيبا بود، به زيبايي نان .»